تبليغاتX
هستی

هستی

خوب دوستان می بینید که من هنوز می نویسم و تصمیم دارم

بنویسم مگر اینکه اتفاقی بمیرم یا...

این مدت مامان مریض بود عمل جراحی و بعد هم استراحت مطلق

در خانه... من هم نقش کوزت را انصافا خوب بازی کردم...

منی که دست به سیاه و سفید نمی زدم حالاکف آشپزخانه

را برق می انداختم عینهو هلو!!!! به هر حال همه ما حالا بهتریم...

این روزها سه روز در هفته زبان می روم و بقیه روزها را با بچه ها

در انجمن می گذرانم... دو روز در هفته با هم فلسفه می خوانیم

و بحث می کنیم در کل بد نیست و برای من که از فلسفه کلا

تهی هستم بد نیست! تصمیم دارم برای ارشد بخوانم ولی

این تصمیم کی عملی می شود الله اعلم! اما با تمام این

حرف ها تنهایی بدجور اذیتم می کند رفیق! شبها که سرم را

روی بالشت می گذارم می دانم که حفره ای بزرگ دارم که

خون و چرکابه از آن تراوش می کند حفره ای بزرگ که بعضی

اوقات اشکم را در می آورد... هیچکس نیست همه رفته اند...

یکی ازدواج می کند یکی می رود شهری دور یکی هم آنقدر

توی خودش فر رفته که اصلا نمی داند کیست... آن وقت تو

می مانی با نفس های بریده ات که نفس های کسی را می طلبد

و باز سکوت و شاید صدای آهنگی قدیمی که به زور به گوش می رسد...

می گذرم تنها از میان گلها... گه به گلستان ها گه به کوه و صحرا...

بدبختی اش هم این است که نه ایجا صحرایی هست نه کوهی...

باید توی این آپارتمان، خودت را به زور کوچک کنی که جایت بشود

توی حجم این همه بغض... که ناله ات را نشوند که فکر کنند

خوشبختی خوشبخت...

پ ن:

به غریبه آشنا:

من هنوز هم به یادت هستم...

به غیر منتظر:

دوباره بنویس... منتظر حرفهایت هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:43  توسط هستی  | 

 

دوباره برگشتم سلام...

چقدر حرف داشتم که برایت بگویم چقدر گریه داشتم چقدر

نگاه داشتم که بریزم توی دلت تا آوار بشوی اما فرصتم نبود

 نه فرصت هیچ چیز نبود...

این مدت که توی بلاگ نمی نوشتم خودم برای خودم راوی

شده بودم این وضع توی خیابان بدتر بود آدم ها را می دیدم

و توی دلم قصه می ساختم و حرف می زدم....حرف...

گاهی یاد او بودم و گاهی یاد خودم با خودم فکر می کردم

این مردم راه می روند می خورند می پوشند جماع

می کنند و زندگی می کنند و می گذارنند روزها شان را

اما من چه بوده ام؟ هنوز با یک قلب جر خورده ته مانده های او بودم

هنوز شبها خوابش را می دیدم و هنوز کسی توی زندگی ام نبود

می دانی؟ قبل از این هزار تا شعار مسخره داشتم که تحویلتان

بدهم حرف ها ی مثل استقلال روح اینکه تنهایی بهتر است

و از این حرفها.

اما بعضی وقت ها باید کسی باشد و و و و و و نیست...

یک بزرگی که اسمش یادم نیست یک جایی گفته آگاهی

به نداشتن بدتر است تا از دست دادن می بینی رفیق

من فهمیدم که او نیست که او هرگز نبوده است و این یعنی درد

 یعنی تکه تکه زندگی کردن...

بگذریم این مدت دوستان من توی بلاگ اکثرا نوشتن را

کنار گذاشته اند دلیلش را می توان حدس زد اما من

 هنوز منتظر نوشتن آنها هستم منتظر شعرها و حرف هایشان

 امید که دوباره شروع کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:11  توسط هستی  | 

و مگر این روزها می توانم بنویسم؟؟

وقتی دست ما آلوده به شهوت دیوارهای شهر

 ضجه می زند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:33  توسط هستی  | 

خفه شو حرف نزن!!

برای چی، چی شده؟؟ هیچی خفه شو!!

نفهم بی شعور!!!

آخ آخ چقدر دلم می خواهد اینجا نبودم اینجا نه

اینجا نبودم.راستی فاصله عشق و جنون چیست؟

تو می دانی رفیق؟ اصلا یک دختر را فرض کن آن

طرف صحنه هم یک پسر را حالا تو فرض کن

آنها همدیگر را دوست دارند خوب تا اینجایش

فضا بدجور رمانتیک است . ولی پسره اشکالاتی

دارد دختره هم همینطور و اصلا مگر کسی پیدا

می شود که اشکال يٌخد باشد؟ خوب پسره دم به

ساعت بخواهد که دختره بیشتربه او توجه کند

محبت کند حالا سکانس زیر را داشته باش:

پسر: چرا یه حالی از من نمی پرسی اینه رسمش

دختر : سلام .خوبی؟

پسر : تو هچ وقت نمی فهمی من به چی نیاز

دارم به تو هم می گن دوست!

دختر: می دونم عزیزم این مدت بهت کم توجهی کردم

پسر:نه تو نمی فهمی و نخواهی فهمید

منو کشتی دلمو خون کردی زجرم دادی!

دختر : آروم باش مگه من چی کار کردم؟؟

پسر: من همیشه باید از تو محبت گدایی کنم؟

خسته شدم من باید همیشه نفهمی های

تو رو تحمل کنم چقدر بگم به محبت نیاز دارم؟

دختر: اینا همه مشکل دوری به خدا همش از

دوریه ببین واقعا سر چی داریم بحث می کنیم؟

پسر: هیچی نگو

دختر: آروم باش تو الان خیلی عصبی هستی

پسر: خفه شو دیگه حتا نمی خوام یک

کلمه ازت بشنوم

و دوباره فردا صبح پسر اس ام اس می زند

که حسرت به دلم موند و آه و فغان...

خوب همین... رفیق تو قضاوت کن این پسر چرا

اینجوری می گوید؟ این دختره باید چی کار کند؟

باید چه بگوید؟ واقعا چه بگوید؟ که او این همه

بهانه نگیرد.این سناریو هر روز  تکرار می شود

هر روز تحت بازجویی محبت  هر روز محبت

می خواهد هر روز... کلافه ام ... فعلا...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:18  توسط هستی  | 

چه بگویم سخنی نیست...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:24  توسط هستی  | 

لاله از سوز عطش بنهاده سر بروی خاک

ابر بی انصاف را بنگر که بر دریا گریست

 

کاش لبخندت طرح منظمی داشت کاش من راحت می شدم

از این همه آیا و اما...

به من می گوید فرشته! به شما چه می گویند؟؟ولی من

خوب می دانم فرشته ی بدون بال به هیچ دردی نمی خورد

وقتی نتواند بیاید، پر بکشد به سوی تو...به هیچ درد می فهمی رفیق!

خوب انگار غیبت من طولانی شده حرفی نداشتم حرفی

نمی توانستم با تو بگویم آخر تو یک غریبه ای، اینجا می آیی

درست!پست های نابهنجار مرا می خوانی درست! از همه

مهمتر کامنت می گذاری باز هم درست ولی عزیزم تو با

تمام اینها یک غریبه ای که من از دنیای واقعی به سمتت

چنگ می زنم. بعضی اوقات شانه هایی لازم است که

گریه کنی و نگاهی که بتوانی با اطمینان نگاهش کنی و لبی

که بی پروا ببوسیش. می بینی همه اینها را می توان بدون

کلمه ای تجربه کرد مثل یک فیلم صامت که می گذرد من

نیاز به چیزهای صامت دارم رفیق می فهمی؟!

بیا برگردیم به دنیای واقعی... این مدت چه کردم چه

می خواهم؟...از فردا به کلاس زبان می روم... تمام این مدت

هم چرت زدم و بهم بافتم همه چیز را... خاله آمد کادو آورد

غم آورد و یکهو رفت خانه اش...آدم باورش نمی شود اینقدر

زندگی کرده و وقتی می خواهد از آن حرف بزند می شود یک

خط یک کلمه یک نقطه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:50  توسط هستی  | 

 

چند روز پیش بیمارستان بودم. خوب برای چه؟ یکی از دوستانم چند

سالی می شود که ازدواج کرده و مشکل زنانگی پیدا کرده بود.

کسی را نداشت و من پیشش ماندم. از بیمارستان چه بگویم؟

همین که وارد شدم بوی نا و خون می آمد.

بعد از یکسری کارهای مسخره که در حقیقت هدفی جز پول

گرفتن نداشتند وارد بخش شدیم: بخش زنان و زایمان. به قول

خودشان دو تا زائو هم از بخت خوب یا بد در اتاق ما بودند.قبل از

عمل جراحی که حالا هرکدام به دلیلی می رفتند یک تشک سبز

روی تخت پهن می کردن که جاذب بود و همین تشک خودش کلی

ترس داشت چون آدم را به این فکر می انداخت که مگر قرار است

چقدر خون از بدنم برود که همچین جلبک سبزی را باید زیرم بیندازند!

برای همین قبل عمل همه مسلمان و غیر مسلمان تسبیح

میانداختند و نماز اول وقتشان را همان جا میان بوی خون و آمپول

به جای می آوردند. از پرستارهای این بیمارستان که دیگر واقعا قلم

من قاصر است. محض رضای خدا کلمه ای نمی گفتند و وقتی

برای عوض کردن پانسمان می آمدند بی پروا ملحفه را کنار

می زدند و حالا اگر از بخت بد یکی مثل دوست من خجالتی بود

دیگر واویلا... بدترین منظره ای که آنجا دیدم دیدن لکه های خونی

بود که از دستشویی تا آسانسور کشیده شده بود و به طرز

دلخراشی توسط بیماران یا رهگذران دیگر روی زمین ساییده

شده بود. همه هم بلا استثنا می گفتد که ار زن بودن خود پشیمان

هستند و و خوشا به حال مردانمان! باری به هر جهت چیزهای

را دیدم و شنیدم که شاید برای من که هنوز به قولی رخت

عروسی بر تن نکرده ام و طفلی بیش نیستم زیادی پروووواااانه

و بی رحمانه بود. البته قسمت خوب ماجرا را هنوز نگفتم در همان

هاگیر واگیر و صد البته با داشتن قیافه ای که بعد چهار روز رنگ به

چهره نداشت و از زور گرسنگی به زردی مفرط دچار شده بود

خواستگاری برایم پیدا شد نگو و نپرس که صد البته با

کارشکنی های من قضیه منتفی شد!بین خودمان بماند بد

 هم نبود!!

 

پ ن: راستی یک نوزاد پسر را بغل کردم همانجا توی بغلم

خوابش برد نمی دانید چه آرامشی دارد موجود کوچکی که

 آغوش تو را امن ترین جای دنیا می بیند و ناخوداگاه پلک هایش

 سنگین می شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط هستی  | 

گاه گاهی بد نیست

گل به پرواز آید

و به پروانه رساند خود را...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:20  توسط هستی  | 

حالا تو پیشمی کنارمی ولی دلخوری ها همچنان هست...

 

در فورجه امتحانات به سر می برم. خوب برای کسی که در مدت

 

ترم لای جزوه اش را هم باز نکرده این فرصت بدی نیست.

 

درس ها اِی در کله امان فرو می رود. و بعد یکدفعه یک سکوت

 

طولانی از آن سکوت هایی که نمی دانی چیست و چرا یکهو

 

 پیدایش شده است!

 

-خوب هستی خانم شما؟

 

- من؟

 

- آره دیگه پس نه دیوار !

 

- من هستی ام دیگه

 

- مطمئنی خودتی؟

 

ببین این سوال ها گاهی اوقات به سراغم می آیند و من

 

می مانم و جواب هایی که حتی خودم هم نمی دانم چیست.

 

چند روز پیش دانشگاه اردوی شمال گذاشته بود یک جور بازدید از

 

شرکت ایران رادیاتور.

 

می خواستند ما را ببرند رشت با اینکه سال آخر هستم و شاید

 

دیگر هیچ وقت این فرصت برایم پیش نیاید در لحظات آخر

 

انصراف دادم. به همین راحتی باور کنید حتی دلیلش را هم

 

نمی دانم همینجور حسش نیامد همین! همه ی اینها را گفتم که

 

مقدمه ای باشد برای حرفهای که می خواستم امشب بگویم

 

ولی انگار نمی شود انگار دلخوری ام زیاد است باشد برای بعد...

 

 

پ ن: بچه ها به بلاگ غیر منتظر (آدرسش تو پیوندهاست) سری بزنید یک پست نوشته اند در باره معشوق خالی از لطف نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:56  توسط هستی  | 

 
اما با این همه حال ما خوب است

 

اما تو باور مکن...

 

اگر بخواهم در چند کلمه حال هوای این مدت را برایت بگویم باید

 

بگویم که: روزگارم عوض شده است، بهتر برایت بگویم دارم حالی

 

را تجربه می کنم که در زندگیم کمتر اتفاق افتاده. سرزندگی و

 

نشاطم را دوباره یافته ام و همه اینها را مثل یک معجزه کوچک

 

درون خودم پنهان کرده ام، تمام این تعطیلات مسخره را مثل تمام

 

تعطیلات مسخره ای که برایمان تعیین کرده اند به همان شیوه

 

معمول و همیشگی گذاراندن، گذراندم. و بدون اینکه لحظه ای

 

به جزوات درسی ام- که صد البته جزوه ای هم نداشتم!-

 

نگاهی بیندازم تمام وقتم را با پروست و مارکز و صد البته

 

شاملو گذراندم و در خلوتم رویاهای جدیدی از نویسنده شدن

 

یا در حالت بسیار خوشبینانه تر شاعر شدن می بافتم که صد

 

البته این رویاها با خواندن مارکز به سراغم آمدند. بیشتر وقتم را

 

را با موبایلم و کتابهایی که با هزار بدبختی امانت گرفته بودم و

 

یخچال خانه امان که به برکت گرانی آبادتر شده بود می گذاراندم.

 

دوستی را یافتم که خیلی وقت بود که از او دوری می کردم و

 

بالاخره یافتمش با اینکه هنوز باورم نمی شود و مطمئنم این

 

قضیه برای خودش هم چندان باور کردنی نباشد! هرچند این لفظ

 

دوستی جدا حالم را بهم می زند و هر چه می گردم کلمه

 

مناسبتری پیدا نمی کنم، مثل نوزاد تازه متولد شده ای می ماند

 

که پدر و مادرش از گذاشتن نامی برای نورسیده اشان عاجزند...

 

پیشنهاد شما چیست؟ چه اسمی را انتخاب می کنی؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:24  توسط هستی  |