خوب دوستان می بینید که من هنوز می نویسم و تصمیم دارم
بنویسم مگر اینکه اتفاقی بمیرم یا...
این مدت مامان مریض بود عمل جراحی و بعد هم استراحت مطلق
در خانه... من هم نقش کوزت را انصافا خوب بازی کردم...
منی که دست به سیاه و سفید نمی زدم حالاکف آشپزخانه
را برق می انداختم عینهو هلو!!!! به هر حال همه ما حالا بهتریم...
این روزها سه روز در هفته زبان می روم و بقیه روزها را با بچه ها
در انجمن می گذرانم... دو روز در هفته با هم فلسفه می خوانیم
و بحث می کنیم در کل بد نیست و برای من که از فلسفه کلا
تهی هستم بد نیست! تصمیم دارم برای ارشد بخوانم ولی
این تصمیم کی عملی می شود الله اعلم! اما با تمام این
حرف ها تنهایی بدجور اذیتم می کند رفیق! شبها که سرم را
روی بالشت می گذارم می دانم که حفره ای بزرگ دارم که
خون و چرکابه از آن تراوش می کند حفره ای بزرگ که بعضی
اوقات اشکم را در می آورد... هیچکس نیست همه رفته اند...
یکی ازدواج می کند یکی می رود شهری دور یکی هم آنقدر
توی خودش فر رفته که اصلا نمی داند کیست... آن وقت تو
می مانی با نفس های بریده ات که نفس های کسی را می طلبد
و باز سکوت و شاید صدای آهنگی قدیمی که به زور به گوش می رسد...
می گذرم تنها از میان گلها... گه به گلستان ها گه به کوه و صحرا...
بدبختی اش هم این است که نه ایجا صحرایی هست نه کوهی...
باید توی این آپارتمان، خودت را به زور کوچک کنی که جایت بشود
توی حجم این همه بغض... که ناله ات را نشوند که فکر کنند
خوشبختی خوشبخت...
پ ن:
به غریبه آشنا:
من هنوز هم به یادت هستم...
به غیر منتظر:
دوباره بنویس... منتظر حرفهایت هستم...
